تبليغاتX
معنای زندگی

معنای زندگی

 

 

 love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all times 

****************

درشهرعشق قدم ميزدم ،گذرم افتادبه قبرستان عاشقان ، خيلي تعجب کردم تاچشم کار  مي کرد قبر بود ، پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجودداره؟ يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بود ، جلورفتم  برگهاي روي قبررا کنار زدم که براش دعاکنم ، واي !!!!      چي ميديدم !!!!    باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود .

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت11:29توسط مرتضی احمدی | |

 

 



 

یادمون باشه که...

يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره

يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم .

يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره .

يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيري...

یادمون باشه که دل کسی رو نشکنیم. چون دیگه هیچوقت خوب نمیشه... 


+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت11:50توسط مرتضی احمدی | |

 

رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست

                                        بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

 

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کور شد

                                       تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد 

عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست

                                  وقتی شکنجه گر توئی شکنجه اشتباه نیست

+نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت0:34توسط مرتضی احمدی | |

 

کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو را ميگيرد...

کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده...

کاش می دونستی چقدر دلم از اين روزهای سرد بي تو بودن گرفته...

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهايت ، گرمی نفسهايت، مهربانی صدايت تنگ شده...

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو‌ام...

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم...

عزیزم کاش می دونستی .....

اما...

...:::... بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم..:::...


+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت18:43توسط مرتضی احمدی | |

 

به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."

 

به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت18:42توسط مرتضی احمدی | |

زند گی يعنی تکا پو

زند گی يعنی هياهو

زند گی يعنی شب نو، روز نو، اند يشه ی نو...

آری آری زند گی زيباست

زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست

گربيفروزيش رقص شعله اش از هرکران پيدا ست

ورنه خاموش است وخاموشی گناه ماست....

 

"راز وجود آدمی در اين است که انسان تنها نبايد بسادگی زندگی کند، بلکه بايد کشف کند که چرا بايد زندگی کند."

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت20:4توسط مرتضی احمدی | |

نامه ای به عشقم

مي خواهم باشم! براي چشمانت! كه ستاره شبهاي تاريك من است!

براي شنيدن خنده هايت ، براي تصور آينده هاي هنوز نيامده!

آينده هايي كه هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شيرين است!

چه فرق مي كند؟ چه واقعي چه تصور!

خنده هاي توست كه دلهره هاي هميشه ام را مي ربايد!

مي ربايد و از همه حس ها آنچه به من برمي گرداني شادي و آرامش استبخند!

به خاطر كودكاني كه امشب در هر جايي از دنيا متولد شده اند.

تو كه مي خندي ، زمين آبستن كودكاني از جنس لبخند مي شود!

كودك كه باشي به خاطر كودكان كه بخندي

به كودك بودنهاشان كه مي خندي زيبا مي شوي .

بعد بشين در گوشه اي خلوت از تنهايي هايت شعرهايم را بخوان و باورم كن.

مرا و عشقم را! آنوقت ايمان دارم كه از اين بيشتر شاعر مي شوي!

كودكي اگر كه كرده باشي

اگر كه چهار دست و پا در آفتاب روي خاكهاي حياط رفته باشي!!!!! و

به ريش دنيا خنديده باشي! و رفته باشي ،

به اينهمه قصاوت كه خنديده باشي

آنوقت حتما شاعر مي شوي!كودكي اگر كه كرده باشي

مي خواهم بمانم ! ماندنم گران اگر كه تمام شود حتي!

دارم كودكي هايم را به ياد مي آورم!

تو كه مي خندي جهان به زيبايي لبخند حقيقي كودكيهايم مي شود

كودكي نكرده ام، سالهاست. حالا كه مي تواني ،

حالا كه فقط تو مي تواني بخندانيم ، بخند كه دارم باز ميگردم به كودكي

به روزهاي خنده هاي واقعي ، به روزهاي مهربانيهاي بي مهابا،

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت3:27توسط مرتضی احمدی | |

 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را....

ادامه مطلب یادت نره


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت3:51توسط مرتضی احمدی | |

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره

 شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای

هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از

 عشق تو..... از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی

 مقدس که تو را در اغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو

 تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم اری

 من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم

 


+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت5:7توسط مرتضی احمدی | |

 

::     منو حالا نوازش کن .... که این فرصت نره از دست          ::


::    شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست         ::

 

::      منو حالا نوازش کن .... همین حالا که تب کردم              ::


::        اگه لمسم کنی شاید .... به دنیای تو برگردم               ::


::  هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست  ::

                                                

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت4:56توسط مرتضی احمدی | |